تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers مسافر کوچولو
وقتی خدا یکی از فرشته هایش را مهمان خانه کوچک دلم کرد!
سلام به همه دوستان.

از دعای خیر شما ضعف جسمانی ام رو به بهبودی است انشاا.... . ممنون الطافتان.

حال پارسای ما هم خوب است. خدا را شکر.

می خواستم عکسی آپلود کنم که با این سرعت دیزلی دیال آپ خانه و کمبود وقت اساسی من امکانش فراهم نشد. شاید وقتی دیگر.

همچنان دعایمان کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:49  توسط مامان مریم  | 

امروز سیزدهم مهر ماه 1388 هجری شمسی (مصادف با شانزدهم شوال 1430 هجری قمری برابر با سوم اکتبر 2009 میلادی) در ساعت 10:45 صبح مسافر کوچولویی که حدود نه ماه در انتظارش بودیم آمد.

خدا را از این همه لطف و محبت بی پایانش که به ما ارزانی داشته شکر می کنیم که چشمان ما را با آمدن او روشن کرد و از همه دوستان و آشنایان که در این مدت با نوشته هایشان ابرازمحبت نموده اند تشکر می کنیم.

و از زبان مادر مریم مقدس آنگاه که او بدنیا آمد دست به دعا بر می داریم که :

وِإِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ(آل عمران-36)

(و او و فرزندانش را از شيطان رانده‏شده به تو پناه مى‏دهم) آمین

 

 

 این نوشته توسط پدر مسافر کوچولو (محمد پارسا) نگاشته شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:15  توسط مامان مریم  | 

پارسای کوچکم!

شاید این آخرین باری باشد که در چنین وضعیتی برایت می نویسم. امروز که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم که این آخرین روز از روزهای انتظار دیدار پسرکم است. کمتر از ۲۴ ساعت دیگر مهمان دستهایم خواهی بود(انشالله). این را به دستهایم قول داده ام. به زودی همین پاهای کوچکی که این روزها بی تاب فضایی بزرگترند را جمع می کنی و به این دنیا می آوریشان و من می توانم لمسشان کنم.

دو سه روزی است که من و بابایی ات (و البته بیشتر بابایی ات) به امورات تمیز کردن منزل مشغولیم تا خانه برای آمدنت حاضر و آماده باشد. و البته مدام در زنگ های تفریح رفع خستگی صدای عروسکهایت را در می آوردیم و کلی کیف می کردیم از صداهایی که شاید در شرایط عادی هیچ حسی را در وجودمان بر نمی انگیخت. و حالا خانه آماده حضورت شده است مهمان نازنین خانه ما! یک سجاده کوچک هم برایت پهن کرده ام و رویش را دو شمع کوچک و یک قرآن گذاشته ام و یک آینه و ظرفی آب.

 امروز صبح که مثل همیشه با نور اتاقت که بر صورتم می تابید از جا بلند شدم و به سمت اتاقت آمدم  وقتی چشمم افتاد به این سجاده کوچک یک باره گرمای اشک را بر روی گونه هایم احساس کردم. داشتم بی امان اشک می ریختم! خودم هم نمی دانستم دقیقا چرا؟! انگار وجود فرشته گونت را بر روی سجاده ات حس کردم که دستهایت را بلند کرده بودی به سمت شعاع های نوری که ردشان از پنجره اتاقت پیدا بود و داشتی معصومانه دعا می کردی. برای خودت برای من برای همه فرشته های کوچک آسمانی. دلم ظرفیت حس این همه معصومیت را یکجا نداشت. من هم دستهایم را به سمت همان شعاعهای نور دراز کردم ولی تصور فاصله بین معصومیت تو با وجود خودم حسی خاص تر را در وجودم می ریخت. آنقدر که دوست داشتم ساعت ها همانجا کنار سجاده ات بنشینم و اشک بریزم. فارغ از همه فکرها و حرفهایی که این روزها اطرافم را گرفته است و از یادم می برد قدر دانستن این لحظه های آخر همراهی لحظه به لحظه مان را.

فرشته نازنیم من! چیزی تا صفر شدن زمان این دنیای ات باقی نمانده است. بی صبرانه منتظر این صفر طلایی زندگیم هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:17  توسط مامان مریم  | 

می خواهم بنویسم. خودم هم نمی دانم دقیقا راجع به چه. شاید دلم بخواهد راجع به بارداری بگویم. تصوراتی که قبل تر ها راجع به این ایام داشتم و اکنون که خودم آن را تجربه کرده ام طور دیگری راجع به آن فکر می کنم. من الان می دانم که دوران بارداری فقط یک دوران نه ماهه ای که باید بگذرد نیست. مثل هر دوران دیگری در زندگی می تواند پر از خاطره های رنگی و قشنگ باشد. حتی قشنگ تر از دوران های دیگر. شاید به شکل ظاهری وصل شدن وزنه ای ۱۲-۱۰ کیلویی به انسان بسیار ملال آور باشد ولی کافی است به حس های مادرانه ای که آرام آرام در وجودت جوانه می زند اجازه بالیدن دهی آنوقت می بینی همین وزنه برایت بهترین و دوست داشتنی ترین عالم می شود. و آنقدر با وجودش انس می گیری که جدا شدنش از وجودت برایت سخت هم می شود. همه چیز به حس آدم بر می گردد. گاهی آدم خودش هم باورش نمی شود که خدا این همه قدرت پنهان در وجودش به ودیعه گذاشته که تا شرایطش ایجاد نشود ظهور پیدا نمی کنند.  

این روزها به زایمان هم فکر می کنم. فرآیندی که سالهاست به مدد تعریف های خواهران بزرگترم از تجربیاتشان برایم شبحی ترسناک شده است. ولی الان می توانم حس کنم که تمام همان تعاریف با همان غلظت هم می تواند لذت بخش باشد! فقط کافی است که به چیزی ورای این ظاهر هم فکر کنی. و اینکه خداوند آستانه تحملت را خیلی خیلی بیش از آنکه فکر کنی قرار داده است. انسان موجود عجیبی است. بعضی شرایط ظاهرا سخت وقتی خدا در دورنت حس های قشنگ جاری کند نه تنها ملال آور نیست که حتی شیرین هم می شود. و من این مساله را قبل تر ها تجربه کرده ام. مثلا درس خواندن های نیمه شب دوران دبیرستانم صدای مامان و بابایم را در می آورد و نگرانشان می کرد از خسته شدنم ولی برای من حتی همان موقع ها هم لذت بخش بود. به یاد آوردن همین تجربه های کوچک و دوست داشتنی ام و آخرین و تازه ترینش که همان بارداری است حس قدرت در وجودم می ریزد. با خودم می گویم که خدایی که لحظه به لحظه زندگی ام را خودش به دست گرفته این مساله را هم خودش به دست خواهد گرفت. و همین نکته مهم بوده است که همیشه آرامم کرده است.

و در این دقایق نود بارداری فکرهایم برای خودشان جولان می دهند. کمی در گذشته هایم سیر می کنند. کمی در آینده هایی که هنوز نیامده اند. کمی در همین موقع های سال پیش کمی هم در برنامه های معمول زندگی که باید در آینده ای نزدیک برای پارسای نوزادم پیاده کنم. و گاهی شادیها و نگرانی هایی در وجودم به هم گره می خورند. خوب می دانم خدایی که در همین نزدیکی است تنهایمان نخواهد گذاشت.

اتاق پارسا

گهواره منتظر...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:45  توسط مامان مریم  | 

و جوراب هایی منتظر پاهایی که این روزها خیلی جایشان تنگ شده....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:9  توسط مامان مریم  | 

وقتی یکی از روزهای اوایل مهرماه از خواب بیدار می شوی و فکر می کنی به اینکه هر سال در چنین مواقعی از سال در چه حالی بوده ای و الان در چه حالی شاید زیاد بیراه نباشد که دلتنگ هم بشوی. همیشه اوایل مهر یک جورهایی برایم به معنای شروع فعالیت های جدید بوده است و در عین حال تغییر فصل از تابستان به پاییز کمی دلگیرکننده. حالا صبح ها که از خواب بیدار می شوم فعالیت و تکاپوی خاصی برای انجام دادن ندارم ولی انگار آن دلگیری صبح های پاییزی هر ساله کماکان باقی است. آنقدر که اصلا دلم نمی خواهد از رختخواب بلند شوم. گاهی ترجیح می دهم همانجا دراز کش به سقف و ساعت نگاه کنم و خیره به عقربه های ساعت برای خودم فکر کنم. راجع به چی اش مهم نیست. مهم این است که دل گرفتگی ام آنقدر هست که نمی خواهم وضعیتم هیچ تغییری بکند. اگر بیدار شدن پسرکم و تق تق زدنش به خانه دلم نباشد که فکر کنم بالکل همانجا میخکوب بمانم تا شب!!

روزهای زیادی تا آمدن پسرکم نمانده است. کار خاصی برای انجام دادن ندارم این روزها. میل به خواندن کتاب هم ندارم دیگر. انگار از معلومات تئوری خسته شده ام و در انتظار کیس نازنین عملی ام هستم تا بتوانم همراه با خودش گفته ها و شنیده هایم را پیاده کنم.   

گاهی اوقات احساس عذاب وجدان می کنم از اینکه از ۷ ماهگی تا الان چرا از این فراغت استفاده مفیدی برای کارهایی که شاید بعد از این فرصت انجامش را نداشته باشم نکرده ام و یک نیروی نجات دهنده درونم سریعا به دادم می رسد با این مضمون که من با این حجم و با این احوالات آخر بارداری توان تمرکز طولانی مدت بر روی کارهایم را نداشته ام. اگر هم کاری را شروع می کردم نیمه کاره باقی می ماند و در آخر اعصاب خوردی انجام نشدنش بیشتر آزارم می داد. به علاوه فراغت این دو ماهه واقعا برای پذیرش شرایط جدید برایم لازم بود. خلاصه که عذاب وجدانمان این طوری کمی می پرد!!

در این اوضاع و احوالات پیام دوستان عزیزم که جویای حالم می شوند واقعا برایم سرشار از انرژی است. از همه شان و از همه تان واقعا ممنونم. 

پ.ن: خانم دکترمان ۱۳ مهرماه وقت داده اند برای زایمان. این شب های باقیمانده می رویم پیاده روی. درختانی که رنگ برگهایشان به زردی می رود و مسیر نگاهم را تا ماه به نیمه رسیده آسمان پر می کنند حتی برگ های زرد پاییزی که زیر پاهایم خشی صدا می کنند هم برایم سرشار از انرژی اند و توان. برای روز موعودی که ۸-۷ روز دیگر فرا می رسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 2:25  توسط مامان مریم  | 

فرزندم!

خنکای پاییز دارد آرام آرام درون خانه هامان راه باز می کند و روزهای آخر همراهی لحظه به لحظه مان هم دارند با سرعت تمام می گذرند و من و تو این روزها منتظر نشسته ایم تا سوت پایان این بازی قشنگ نه ماهه به صدا در آید. تنگ تر شدن خانه کوچک دلم این روزها برایت مشکل ساز شده است وقتی مثل همیشه های ۸-۷ ماه پیش نمی توانی پشتک بزنی و مجبور می شوی به حرکت دادن پاهایت از یک طرف به طرف دیگر بسنده کنی و البته گاهی هم کل محفظه دلم را یک تکان ناگهانی بدهی. به زودی از این خانه تنگ بیرون خواهی آمد و دست و پاهایت فضای دیگری را لمس خواهد کرد و دنیایی دیگر را تجربه خواهند کرد. و من خوب می دانم که دلم برای این روزها تنگ خواهد شد حتی اگر سالهایی دور در آینده ها تو یادت برود که نه ماه را درونم زندگی کرده ای.

 عزیزکم! این روزها حس عجیبی دارم. حس پایان مصاحبتی نه ماهه از یک طرف و در آغوش گرفتن وجود آسمانیت از طرف دیگر. پایان روزهایی که دیگر بازنخواهند گشت از یک طرف و آغاز روزهایی که می خواهم لحظه به لحظه اش را با لذت تمام ببلعم. پایان حس هایی که با تپش قلب فرشته ای معصوم در درونم جوانه زده و مثل پیچکی وجودم را فرا گرفته است و آغاز حس هایی دیگر که ناشناخته بودنش برایم جذاب ترش کرده است.

پسرکم! نه ماه مهمانی خانه دلم دارد تمام می شود و دلم از همین الان دارد بی قراری می کند برای پایان این مهمانی و شاید اگر لذت در آغوش کشیدنت نبود هرگز دلم نمی خواست این روزها تمام بشوند. بوییدن عطر معصومیتت وقتی برای اولین بار به آغوشم بسپارندت از همین الان مستم کرده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:28  توسط مامان مریم  | 

این تیکرهای بالایی به خصوص تیکر صورتی رنگ خیلی قشنگ شده اند. این روزها یک جورهایی حس بازیکنی را دارم که شمارش معکوس برای رسیدن به انتهای بازی اش شروع شده است و می خواهد در این دقایق پایانی تمام تلاش خودش را برای انجام کارهای باقیمانده بگذارد. البته هر چقدر فرشته کوچولویم اجازه بدهد و به هر تعداد که او بخواهد به خودمان استراحت می دهیم.

کارهای این روزهایم این است که خانه را جمع و جور می کنم. فایل های کامپیوتر را هم همین طور. فایل های پایان نامه ام که یک سال همین طور رهایشان کرده بودم را بالاخره مرتب کردم. کارهای بیمه شهریورماه را که سرکار نرفتم انجام دادم. ساک بیمارستان را بستم. حتی ساک همراهم در بیمارستان را که قند و چایی و این جور چیزهاست را هم بستم!! و ...

شکمم هم هر روز دارد بزرگ تر می شود. و من بر خلاف تصورات قبلی ام از بارداری اصلا از داشتنش خجالت نمی کشم! تازه یک جورهایی ازش خوشم هم می آید. ۴-۳ هفته ای می شود که نمازهایم را نشسته می خوانم. آخر آقا کوچولو نمی داند توی رکوع باید کجا برود و متعرض این وضعیت می شود و بلند شدن من هم از حالت نشسته از زمین کار سختی شده است برایم. حس خاصی است که آدم  ساده ترین کارها را به سخت ترین وضع ممکن انجام بدهد. مثلا برداشتن چیزی از روی زمین یا طبقه پایین یخچال الان برایم از سخت ترین کارهاست. گاهی از این همه ناتوانی و اینکه مجبور می شوم از کس دیگری برای کارهایم کمک بگیرم حس خوبی ندارم. یک بار هم مثل بچه ها برای همین مساله ساده گریه ام گرفت! البته علت گریه کردن این رزوهایم هم کمی پیچیده شده است. آنقدر که گاهی خودم هم سر درنمی آورم. با وجود اینکه فکر می کردم یاد گرفته ام که از هیچ کس توقع نداشته باشم ولی این روزها به شدت دلم می خواهد دیگران جویای احوالم باشند!! استدلال هایم برای خودم کارگر نمی افتد. اشکال ندارد. می اندازم گردن این هورمون های بارداری. به قول مامان هنا انگار میل ناز کشیده شدن آدم افزایش می یابد در این ایام.

افطاری و مهمانی رفتن هایمان را هم از امشب به بعد تعطیل (یا حداقل کمتر) می کنیم. همین امشب سه جا افطاری دعوت بودم که گفتیم نمی آییم. به قول قدیمی ها پایمان رفته است توی ماه نه دیگر! ما که تا الان هر کاری دلمان خواسته است کردیم. حداقل این ماه نه یک کمی برای خودمان محدودیت بگذاریم شاید باورمان شد بارداریم و باید مراقب بار نازنینمان باشیم. البته نمی دانم در زمینه اعمال محدودیت موفق بشوم یا نه. مثلا ممکن است همین فردا برویم خانه زهرا برای افطاری!!

روزها و شب های انتهایی ماه رمضان است. برایمان دعا کنید.  یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:34  توسط مامان مریم  | 

انتخاب اسم برای فردی که خودش در حال حاضر نمی تواند برای مهم ترین مشخصه فردی اش اعمال نظر کند کار راحتی نیست. آدم دائما در تردید به سر می برد که اگر خودش این اسم را دوست نداشت چی؟ گاهی آدم می گوید کاش خدا خودش اسم هر فرشته ای را به گونه ای همراهش به زمین می فرستاد. (یکدفعه یاد آن کارتون افتادم که یک فیل گوش دراز به اسم دامبو تویش بود (نمی دانم اسم دامبو درست یادم مانده است یا نه) و پرنده ها بچه های هر خونه را از توی آسمون به مامان باباهاشون می دادند.)

خلاصه که سه چهار هفته ای می شود که بعد از انتخاب چند تا اسم و گشت و گذار در نت راجع به معانی شون بالاخره به یک اسم رسیدیم: پارسا

سه معنا برای پارسا گفته اند: پارسا به معنای پرهیزکار و متقی و مقدس است. معنای دیگرش دانشمند و فرزانه است و معنای سوم هم مرد پارسی.

دوست داشتیم در ترکیب اسمی پسرمان نامی از محمد هم باشد. برای همین نامش را "محمد پارسا" انتخاب کردیم. این طوری یک جورهایی فارسی شده اسم "محمد تقی" یا "امام نهم امام جواد" هم هست.

در این سه چهار هفته ای که اسم پسرمان را انتخاب کرده ایم خودمان که از صدا کردنش خوشمان آمده است. بابایش هم انگار دارد تمرین می کند پارسا را با حالت های احساسی مختلف صدا می کند. خلاصه که انگار توانستیم با این اسم ارتباط عاطفی برقرار کنیم. امیدوارم خودش هم خوشش بیاید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:52  توسط مامان مریم  | 

تولد و وارد شدن به این دنیا اتفاقی خاص در زندگی هر فرد است. آنقدر خاص که شاید بشود برایش جشن گرفت. و من نمی دانم که ما آدمها چقدر خواسته ایم و توانسته ایم راجع به همین پدیده مهم در زندگی مان فکر کنیم. روزی که از محفظه ای تاریک و تنگ خارج می شویم و پا به عرصه ای بزرگتر به نام "دنیا" می گذاریم. نمی خواهم برایت از فلسفه هستی و وارد شدنمان به دنیا بگویم که اصولا گفتنش کار من نیست.

خیلی پیش ترها جایی خوانده بودم که پدر و مادرها بچه هایشان را در جهت دست یافتن به آرزوهایی که در زندگی خود به دنبالش بوده اند و به آنها نرسیده اند هدایت می کنند. مثلا اگر مادری روزی آرزو داشته است که شنا کردن را بیاموزد و شرایط برایش فراهم نشده است دوست دارد فرزندش حتما شنا را یاد بگیرد و حتی در این رشته ورزشی موفقیت های بزرگی به دست بیاورد. و گفته شده بود که ممکن است علایق فرزند با پدر و مادر کاملا متفاوت باشد و این سوق دادن های پدر و مادر نه تنها نتیجه مطلوب نداشته باشد که حتی به نتایجی معکوس هم بینجامد. از همان موقع وقتی در رفتار پدر و مادرهای اطرافم دقیق تر می شدم کم و بیش ردپای همین مطلب را می دیدم.

پسرکم! نمی دانم چرا امروز دارم برایت این حرفها را می گویم؟! امروز که مادرت وارد اولین سال از دهه چهارم زندگیش شده است. همیشه با خود حس کرده ام که در پایان هر دهه از زندگی انسان اتفاق هایی درون آدم رخ می دهد که بعضی تجربه ها و حرفها را برایش عمیق تر و درونی تر می کند. و امروز حس می کنم که باید بخشی از این تجربه ها را با تو هم در میان بگذارم. شاید حداکثر ۳۰ سال بعد دلت بخواهد دقیق تر فکر کنی راجع به این حرفها.

ما آدمها در این دنیا برای خودمان هدف می سازیم و برای رسیدن به آن اهداف است که تلاش می کنیم و اصولا اینگونه زندگی می کنیم. بخشی از این اهداف جزئی و مقطعی اند مثل درس خواندن و پیشرفت تحصیلی در مدارج مختلف یا پیشرفت شغلی و دست یابی به پست های شغلی خوب یا ازدواج و فراهم کردن شرایط زندگی مناسب که البته همین اهداف جزئی در نهایت زیر مجموعه هدف کلی بزرگی قرار می گیرند که آن هدف کلی است که غایت بودنمان در این دنیا را برایمان تشریح می کند ولی به هر حال اهدافی مقطعی اند یعنی با گذر زمان تمام می شوند و باید برای تداوم زنجیره زندگیت و در جهت همان هدف غایی هدف دیگری در همان راستا برای خودت بسازی. آن آرزوهای دست نیافتنی پدر و مادرها شاید حلقه مفقوده ای در همین زنجیره باشد که برای تکمیلش دوست دارند فرزندان خود را که به نوعی دنباله آنها هستند به مشارکت دعوت کنند. همه این ها که گفتم به جای خود. من خودم سالها با همین اهداف مقطعی زندگی کرده ام. شاید بشود گفت بعضی شان را هم به راحتی به دست نیاورده ام. و حتی برایشان جنگیده ام. به عبارتی "سعی" خودم را کرده ام و این خداوند بوده است که اگر خواسته دری را باز و موهبتی را به من عطا کرده است و اگر نخواسته هم که نخواسته و من بابت سعیم نباید طلبی داشته باشم از او. اما اکنون می خواهم حرف دیگری بگویم.

پسرم! ما آدمها در این زمان محدودی که در این دنیا هستیم باید برنامه ریزی کنیم. باید هدف های مقطعی بسازیم برای خودمان در جهت هدف غایی بزرگتری که کل بودنمان و آمدن و رفتنمان به این دنیا را برایمان تفسیر کند. ولی نکته ظریفی وجود دارد. و آن اینکه در لحظه انتخابهایمان بین همین اهداف مقطعی که گاها در تعارض با هم قرار می گیرند چه "معیاری" را برای انتخاب نهایی باید در نظر گرفت؟ گفتم "ظریف" برای آنکه این "معیار" به شدت خطا پذیر است و به راحتی هم می شود خطایش را با دلایل ظاهرا معقول در راستای همان اهداف جزئی توجیه کرد. مثلا حاضر می شوی زندگی فرد یا افراد دیگری را که شاید سالها همراهت هم بوده اند به هم بریزی برای آنکه به مدرک تحصیلی بالایی که از قبل برای خودت ساخته ای دست یابی. توجیهت هم موقعیت خاص تحصیلی و شغلی و بهره گیری از استعدادی می شود که خدا در وجودت به ودیعه گذاشته است. کمی باید قضایا را بازتر کنی در ذهن خودت تا بتوانی واقعا خطای معیار را بیرون بکشی. ولی راه ساده تری هم هست. اینکه بدانی و باور کنی که همه کارهایمان در این دنیا سایه ای بیش نیست و سایه به خودی خود وجود ندارد و ماهیت ندارد. آنچه در پس سایه است ارزش وجودی دارد. و در پس سایه همان معیارهایی است که خدا را در آنها بر خودت مقدم داشته ای. اینها هستند که حرکت اصلی تو را تشکیل می دهند نه فلان مدرک و فلان منصب. اشتباه نکن. حرفم تلاش نکردن نیست. اتفاقا انسان کاری جز تلاش نمی تواند بکند و تحصیلات و شغل اگر در راستای هدف غایی ات تعریف شود بسیار هم خوب است. مساله در نظر گرفتن معیار درست هنگام انتخاب هایمان است. معیاری که قربانی نکند همه ارزشهای انسانی و خداپسندانه را. معیاری که با توجیه های رنگی فریبمان ندهد.

تولد خود خودم هم بر خودم مبارک!

مادرت- ۲۰ شهریور ۱۳۸۸

---

پ.ن: سه هفته ای می شود که اسم پسرمان را انتخاب کرده ایم. راجع به آن در یک پست جدا می نویسم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:2  توسط مامان مریم  |